
شناختنت بي گناهترين گناهم بود
يافتنت بهانه ي دلم
و خواستنت نيازم وبا تو بودن ارزويم
و تو را گم كردن پيدايش سراب بود
تو مانند پرستو امدي
و به دورترين ديار غربت رفتي
بي تو ثانيه ها تكراري شده اند
و ايينه ها چيزي را جز سراب نشان نمي دهد
و شقايق غريبي مي كند
و جاده ها در انتظار مسافر است
و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد
و من هنوز آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي كنم
و منتظرتم
|
( و بعد از رفتنت) شبي از پشت تنهايي نمناك وباراني . تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم . تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس، تو را بين گلهايي كه در تنهايي روييدند با حسرت جدا كردم . و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سر گردان چشمانيست رويايي ومن تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم . اين بود اخرين حرفت و رفتي....! و من بعد از عبور تلخ و غمگينت، چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم . نميدانم چرا رفتي ....؟ نمي دانم چرا....؟ شايد خطا كردم و بي تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي، نمي دانم كجا....؟ تا كي.....؟ براي چه......؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت، و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد، و گنجشكي كه هر روزاز كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد . و بعد از رفتنت،اسان چشمهايم خيس باران بود، و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد، من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ومن با انكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد هنوزاشفته ي چشمان زيباي توام،برگرد...... برگرد وببين كه سرنوشت تلخ من چه خواهد برد. و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو كه در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم. و من در حالتي مابين اشك وحسرت وترديد، كنارانتظاري كه بدون پاسخ و سرد است، ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر، نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم......... |
دلمان خوش است که می نويسيم
و ديگران می خوانند
و عده ای می گويند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به دروغ هايی که از راست
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند
يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم
دلمان خوش می شود
و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم
همه چيز را
زندگی یعنی چه ؟
که دمی بودن و در بازدمی جان دادن
و در این فرصت اندک بودن
من و تو در پی غربت ،
با دلی سنگ تر از سنگ خدا
بی تفاوت رفتیم
و کنون در به در لبخندی
در سرانجام نفس های پسین
به در خانه دلها به گدایی رفتیم
و چه بیهوده و تنها
همه کس افسرده
همه دلها مرده
زندگی یعنی چه ؟
که دم و بازدم تنهایی
و نگاهی بر در
که تو کی می آیی ...!!!
تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كرد
ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو خيره خواهم شد
و آرام آرام چكه خواهم كرد
روي همه خاطراتم
جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم
این متاعی است که هر بی سروپایی دارد>><<
هر چه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
>><<
مرا نکشت این غم که رفته ام ازیاد
غم فراغ تو آخر مرا دهد بر باد
>><<
گر جوابم را نمیگویی ، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است
با سلام....
خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم.
خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت.
خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال اقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر اقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.
آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.
خدا جان جون هر کی دوست داری زود به زود ایمیل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چیز زیادی نمی خوام.
خدا جان اقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است.
خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ٬اندازه لوبیاست.شکم اقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من اقا جانم را خیلی دوست دارم.
الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این ادم های توی کافی نت که همه شیکن٬نوشته های مرا دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند.
خدا جان اگر می شود یک کاری بکن این اکبر اقا بمیرد .ابجی زهرایم از اکبر اقا بدش می اد٬اما ننه می گوید که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه٬وضعمون بهتر می شه. خدا جان اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند٬ابجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.
خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای روی صفحه کلیدروپیدا می کنم.
خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال ادم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ، خوش به حالش.
راستی خدا جون،چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که ادم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها٬ننه که از رختشویی بر می گرده با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه.
راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی اسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری حق داری که روی زمین نیایی ٬ چون پذیرایی از اون همه ادم خیلی سخته.
ما اصلاً خونه مون مهمون نمی اد چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی اقا جانم میگه که اگر کسی بیاد
ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره.
ما مهمونی هم نمی ریم چون ننه می گوید بد است که یه گله ادم برود مهمانی.
خدا جان وقت دارد تموم می شه اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.
تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم.
من می دونم که بعضی از ادم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم.
تازه خدا جان من ادم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم.
خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون. صبر کن......
اخ جون پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز.
اخ راستی خدا جان یادم رفت حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه.
ابجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به اقا جان بگه ٬چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای ابجیم رو هم خوب کن.
خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم معذرت می خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم.
منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه
........................................
خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد.
خشکش زد.
صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا.
اسکناس های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد.دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش.
بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد:
دو هفته دیگه باز میام...میام.
وام گرفته از
سنگها از سنگدلها بهترند




که دمی بودن و در بازدمی جان دادن
و در این فرصت اندک بودن
من و تو در پی غربت ،
با دلی سنگ تر از سنگ خدا
بی تفاوت رفتیم
و کنون در به در لبخندی
در سرانجام نفس های پسین
به در خانه دلها به گدایی رفتیم
و چه بیهوده و تنها
همه کس افسرده
همه دلها مرده
زندگی یعنی چه ؟
که دم و بازدم تنهایی
و نگاهی بر در
که تو کی می آیی ...!!!
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ...
ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...
و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...
و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی .......بودی
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راستي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه اغاز نخوان!!
به خدا آخر دنیاست بخند



شما نمیتوانید چیزی جز سایه تان را ببینید
زیرا پشت به خورشید کرده اید
در برابر خورشید صبح گاهی آزادید
و در آنجا که نه خورشید است ونه ماه وستاره نیز آزادید.
حتی هرگاه چشمهایتان رادر برابر هستی ببندید,باز هم آزادید.
اما در برابر انکه دوست میدارید,برده اید
زیرا او را دوست می داریدو در برابر آن که دوست نمی دارید نیز برده اید
زیرا اونیز شما را دوست می دارد!
با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :
«هر چيزي ممکن است»
گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :
«من هدايتت خواهم کرد»
خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت :
« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»
غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت:
« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»
فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت :
« من به تو خرد لازم را مي دهم»
بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :
«من تو را مي بخشم»
از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :
«من به تو عشق مي ورزم »
گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت :
« من هميشه با تو هستم »
در بندر آبی چشمانت
باران رنگ های آهنگین می وزد
خورشید و بادبان های خیره کننده
سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند.
در بندر آبی چشمانت
پنجره ای گشوده به دریا
و پرنده هایی در دور دست
به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.

بندر آبی چشمانت
برف در تابستان می آید.
کشتی هایی با بار فیروزه
که دریا را در خود غرقه می سازند
بی آن که خود غرق شوند.
در بندر آبی چشمانت
بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی
عطر دریا را به درون می کشم
و خسته باز می گردم چون پرنده ای.
در بندر آبی چشمانت
سنگ ها آواز شبانه می خوانند.
در کتاب بسته ی چشمانت
چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟
ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم
ای کاش قایقی داشتم
تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت
بادبان برافرازم.
هر كه سفر زمين كند پاي آبله شود؛ و هر كه سفر آسمان كند دل آبله شود.
«شيخ ابوالحسن خرقاني»

همه اندوه من از نادانی
همه اندوه من از تاریکی
باز این رهگذر خوابیده
باز از آن کوچه و آن مهتابی
فقط اینجاست که من میفهمم
آسمان دل من تنها بود........
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
..............وقتی در سا یه ی خورشید دلم محزون است
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
.............وقتی چون شیشه دلم می شکند
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
..................اول و اخر هر گونه بلا
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
....................چه خیالی است اگر قلب مرا می شکنند
چون خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
تنها دليل من که خدا هست و
اين جهان
زيباست،
وين حيات عزيز و گرانبهاست،
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شيرينت،
آن چنان از خويش مي روم
که نميبينمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز مي دهد.
در جسم من
تمامي روح حيات را پرواز مي دهد.
جان مرا، - که دوريت از من گرفته است -
شيرين و خوش
دوباره به من باز مي دهد.
پروردگارا
به من ارامش ده
تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم انچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم انرا
مطابق میل من رفتار کنند
دکتر علی شریعتی
هبوط
چه رنجی است لذتها را تنها بردن
و
چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و
چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنهابودن
سخت تر از
تنهایی در کویر است
جبران خلیل جبران
چقدر از تو دور شده ام 
از باغ باران زده چشمانت
به جنگل كه رسيدم
ديدم تمام درختها نماز شكسته مي خوانند
مي خواهم به تبر ها رشوه بدهم
تا نگاه ترا برايم پس بياورند
به باد بگو تقليد نمي كنم
من نمازم را فقط با تو تمام مي خوانم

از در درآمدی و من از خود به درشدم
گوبی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
"سعدی"
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم
"فروغ فرخزاد"
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
"شهریار"